با ما تماس بگیرید
شبکه های اجتماعی
براي جستجو، عبارت مورد نظر خود را وارد کنيد

به وب سایت فراصیل خوش آمدید...!!! امروز : دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

محل تبلیغات شما

iranagehi



نمونه کوتاه آموزش طراحی
post
کلمات کلیدی
آرایش,آرایش غلیظ,آقای هاشم تفکری,آیه حجاب,از لاک جیغ تا خدا,اسلام و حجاب,اشک ندامت دختران,اعتقاد جوانان,اعتقادات مذهبی,با حجاب شدن خانم فرح روز,برنامه از لاک جیغ تا خدا,برنامه لاک جیغ,پسران متحول شده,تبلیغ بی حجابی,تبلیغ حجاب,تحول انسان,تحول جوانان,تحول خانم ثمین صفالو,تحول خانم زهره فرح روز,تحول سیده ربابه جلال پور,تحول و تغییر خانم,تغییر رفتار انسان,تهاجم فرهنگی,جوانان از خطابرگشته,چادر یا مانتو,چادری شدن دختر بی حجاب,چرابی حجابی,چراحجاب,حجاب اسلامی,حجاب برتر,حجاب حضرت زهرا,حجاب حضرت زینب,حجاب فاطمی,داستان تحول جوانان,دختران با حجاب شده,دختران و زنان بی حجاب,زنان با حجاب شده,شبکه های اجتماعی مذهبی,شبکه های اینترنتی مخرب,شهید و حجاب,غیرت دینی,فساد غرب,قرآن کتاب هدایت,قرآن و حجاب,قسمت جدید لاک جیغ,کارگردان هاشم تفکری بافقی,کربلا و تحول,گرایش به بی حجابی,گرایش به حجاب,لاک ناخن,ماهواره و تبلیغ بی بند و باری,ماهواره و تبلیغ بی حجابی,مردان متحول شده,مشهد و تحول,همه قسمتهای برنامه لاک جیغ,
« فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.»

ضمانت باز گشت وجه

ارسال پیام در تلگرام طرح های توجیهی رایگان

شرح تحول خانم رقیه – از لاک جیغ تا خدا

۰

شرح تحول خانم رقیه – از لاک جیغ تا خدا

lake jigh 1

من تو محلی بدنیا اومدم و بزرگ شدم که یه جورایی باید مجبور بودم باید حجابمو رعایت می کردم به اجبار خانواده فرهنگمون با یه محیط دیگه خیلی فرق می کرد . من مثل بچه های دیگه نمیتونستم تو کوچه بازی کنم . لباسایی که میپوشیدن و فضایی که باهاشون بازی می کردن و من همیشه آرزو داشتم نمیتونستم ازشون استفاده کنم . جوری شده بود که با اینکه بچه نبودم و باید حجابمو رعایت میکردم خیلی از حجاب بدم میومد . نفرت داشتم یه جورایی نمیتونستم دیگه حجاب کنم . این حجابو نمیتونستم تحمل کنم  عقده ای شده بودم فقط عقده ی اینو داشتم که منم مثل بقیه ی بجه ها باشم . منم که تا حدودی میشه گفت عقده ی چیزایی رو داشتم که نمیتونستم بدست بیارم . چیزایی که من آرزو شو داشتم . دست بچه های دیگه میدیدم . لباسایی که دوست داشتم بپوشم تن بچه های دیگه می دیدم . حالا به نظرتون این بچه ای که اینجوری عقده ای داره بار میاد آینده دستش به یه جایی برسه یه موقعیتی پیش بیاد چی کار میکنه من نمیخوام حالا خودمو با این حرفا تبرئه کنم ولی این کارا باعث شد که یه جورایی از حجاب بدم اومد هر چقدرم بزرگتر می شدم به سن نوجوانی می رسیدم شدید می شد شدت می گرفت . من که مادرمو مجبور میکردم به خرید لباسایی که آرزوشونو داشتم  ولی نمیتونستم راحت ازین لباسا استفاده کنم . باید یه جایی استفاده میکردم و می پوشیدم که کسی نبینه این لباسا رو کسی نبینه من چه جور لباس می پوشم . بعد می دیدم دوستام چه تیپایی میزنن و پز تیپشونو لباسشونو به من میدادن و تعریف تمجیدایی که از دوستام می شد یه جورایی من حسادت میکردم . حسودیم می شد . و به نظرم این حسادت یه چیز حسیه که هر انسانی میتونه داشته باشه و اکثرنم دارن و همیشه خدا خدا میکردم یه راهی پیدا کنم ازین حجابه راحت شم . خودمو یه جورایی آزاد کنم . حالا دنبال یه راهی بودم که خودمو نجات بدم . یه جورایی بیشتر خودمو به چشم بکشم . تا اینکه یه جورایی اونموقع احساس میکردم  خدا کمکمون کرد و ما محل زندگیمونو عوض کردیم .  محل جدیدمون خیلی با محل قدیم فرق میکرد . اون فشارایی که محل قدیممون داشتیم اصلاً ذره ای هم احساس نمی شد تو محل جدیدمون دخترای با حجاب تو کوچه خیابون به ندرت دیده می شدند . تا منم شروع کردم به متقاعد کردن پدر مادرم که قانعشون کنم منم مثل اینا باشم اینا که راضی شدند من شروع کردم به پرس و جو از دوستام که چه جور تیپی خوبه به اینکه ماهواره بیشتر نگاه میکردم و مجله های مدو بیشتر مطالعه می کردم . دیگه به آرزوم رسیده بودم قشنگ تیپ میزدم . روز اول که با این تیپ جدید بیرون رفتم یه جورایی خیلی جلب توجه کرده بود خیلی دیگه مردم توجه میکردند . خیلی حس خوبی بود .  خیلی حس خوبی بود که اصلاهم به این فکر نمیکردم که چه جوری اومدم بیرون چه جوری بین مردم ظاهر شدم فقط اینو دوست داشتم که همه دارن نگام می کنند همه دارن بیشتر تحویلم میگیرن شغلمم که آرایشگری بود محیط کارمم یعنی با تیپمم جور شده بود . تا حدودی تیپم جور شده بود همه ازم نظر میپرسیدن در مورد تیپ و خیلی خیلی تعریف و تمجید داشتم از طرف اونا یه جورایی خوشم میومد دیگه عقده ی این کارا رو داشتم . حالا این حس قشنگ منو تو یه بدبختی و باتلاقی انداخته بود باز بدبختی یه جورای میشه گفت یه روز تموم میشه ولی تو باتلاق گیر کنی دیگه نمیتونی از این باتلاقه بیای بیرون منم حالا خیلی دست و پا میزدم تو این باتلاقه مثل معتادی که روز به روز مصرفش بالاتر میره زیادتر میشه سنگین تر می شه منم چون دوست داشتم از همه ی کسایی که پیشم هستن همه ی خانومایی که پیشم میان و از من نظر می پرسن برتر بشم از همشون بهتر به چشم بیام این حس برتری رو به نظرم همه ی آدما دارن. ولی تو من خیلی شدید بود . خیلی زیاد بود دوست داشتم از همه بیشتر بهتر شاید خوشگلتر قشنگتر خوش تیپ تر به چشم بیام . بعد کسی هم که میخواست کمکم کنه ناراحت می شدم باهاش بد برخورد می کردم . احساس میکردم از حسودیشونه که به من میگن این تیپت بده و حجابتو رعایت کن باهاشون خیلی بد برخورد میکردم یه جورایی این عقده ی خوش تیپ بودن خفه م کرده بود هیچی به چشم نمیومد فقط به این فکر میکردم که هر روز با یه لباس جدید جلوی دید مردم باشم  با یه لباس قشنگتر با یه آرایش قشنگتر تا اینکه مثل این معتادی که میگم بیشتر خودشو درگیر می کرد منم تصمیم گرفتم اسممو عوض کنم . اسمم رقیه بود که همه دوستام رقی صدام میکردن برام خیلی سنگین بود بدم میومد که من تازه فهمیدم معنی اسمم چیه تازه به شیرین بودن قشنگ بودن اسمم پی بردم ولی خب اونموقع که پوک بودم هیچی هیچیو نمیدونستم و همه هم تو دید همه این بود که اسم معصومه  زینب اینجور اسما از مد افتاده بود با فرهنگ  و کلاس ماها که تیپمون عوض شده بود یکی نبود . بیشتر دوست داشتیم اسمای با کلاس تر که با تیپ و ظاهرمون هم بخوره برای خودمون انتخاب بکنیم . ولی این تعریف تمجیدایی که از من می شد یه جورایی از تو از درون احساس میکردم خیلی پوچ شدم . یه جورایی من خودمم اذیت می شدم تو جامعه اذیت می شدم بیرون اذیتم میکرد ند ولی یه غرور بی جا داشتم که نمیتونستم به کسی بگم می دونستم توی باتلاق گیر کردم . نگاه مردم دیگه تا حدودی منو تو این تیپ دیده بودن با این تیپ شغلم نگاه دوستام میگم که تعریف تمجیدایی که ازم میشد واقعاً یه قفلی بود برام که نتونم دیگه برگردم . در صورتی که این پوچی رو احساس میکردم در خودم که خیلی پوچ شدم واقعاً دیگه مثل بقیه بقیه دوستام که خیلی دوست دارن تیپ بزنن و براشونم مهم نبود از قلم اینجوری بوده من مثل اونا نبودم واقعاً پوچی رو احساس میکردم . و دوست داشتم از همه بدتر کسایی که تو این راه میخواستن کمکم کنن همشونو ترد کرده بودم یه جورایی احساس میکردم همه دارن بهم حسودی می کنن از حسودی شونه حسودی تیپمنو می کنن که بهم میگن این کارا برای تو خوب نیست تو که حجاب داشتی خوب نیست . ولی دیگه کم کم خودم احساس می کردم که مردم تو کوچه خیابون به من به عنوان یه جسم نگاه می کنن نه یه انسان . نه یه زن . به عنوان یه جسم نگاه می کنن برای من خیلی سنگین بود . احساس میکردم نمایشگاه چشمای هرزه شدم . خیلی برام سخت بود مخصوصاً دخترایی رو می دیدم که حجاب داشتن با ابهت تو خیابون راه می رفتن قشنگ با افتخار تو خیابون راه می رفتن ولی من مثل اونا نبودم چون مردم یه جور دیگه به من نگاه میکردن . خونه ی ما پشت این تپه هاست از اونموقع که بی خیال شغلم آرایشگری شدم . احساس کردم به یه آرامشی نیاز دارم که هفته ای یه بار یا دوبارپیاده این راهو میام تا امامزاده اونجا میشینم و زیارت می کنم احساس می کنم بیشتر به آرامش میرسم . همه ی آدما یه جورایی دنبال آرامشن . ولی من این آرامشو تو حجاب نمی دیدم احساس می کردم چون حجاب دارم تو آرامش نیستم . بعد اینکه شل حجاب شدم  یه جورایی احساس آرامش میکردم اولاش که حسم خوب بود احساس آرامش میکردم ولی اون اوایل مثل یه مسکن بود یه جورایی آرومم کرده بود . این شل حجابی اون طرز پوشش و رفتار خیلی آرومم کرده بود ولی به مرور زمان انگار این مسکنه اثرشو از دست داد دیگه هیچ تاثیری نداشت ….بازم احساس میکردم به پوچی رسیدم تا اینکه فکر کردم پیش  خوودم اگه اسممو عوض کنم دوباره به آرامش می رسم .تا اینکه پدر من یه مریضی سختی گرفت منم کهه فرزند بزرگ پدرم بودم یه جورایی باید یه برگه ای رو امضا میکردم که میدونستم با امضا کردن این برگه احتمال برگشت پدرم خیلی کمه رضایت نامه رو امضا کردیم و پدرمو  بردن اطاق عمل منی که این رضایت نامه رو امضا کرده بودم و بهم گفته بودن ریسکش خیلی بالایه و یه آدم روسیاهی که دستم به هیچ جا بند نبود .به خدا به ..پیش خدا که خیلی روسیاه بودم یه جورایی آبروم پیش حضرت زهرا رفته بود .دیگه واقعاً هم نمیتونستم کاری بکنم از کسی کمک بگیرم . یه لحظه یاد اسمم افتادم و صاحب اسمم . احساس کردم قبلنا به پدرم میگفتم چرا اسممو رقیه گذاشته ایشونم فقط لبخند میزدن و سرشونو تکون میدادند اونجا به این نتیجه رسیدم که پدرم برای این اسممو رقیه گذاشته که بتونم تو مشکلات دست به دامن ایشون بشم .  بتونم با روی باز با اینکه رو سیاه بودم بتونم با روی باز ازشون بخوام که دستمو بگیرن پدرمو بردن اطاق عمل و من همونجا زانو زدم و دستمو بردم بالا و یه جوری با اعتقاد کامل انگار اعتقاد داشتمو میدونستم اگه ایشونو پدرمو از خانم رقیه بخوام بهم برمیگردونه از امام حسین از حضرت رقیه خواستمو نذر حجاب کردم نذر کردم که دیگه حجابمو رعایت کنم . عمل پدرم خوب پیش رفت حتی بهتر از اون چیزی که دکترا فکرشو میکردن یا حرفشو میزدن تا اینکه پدرم از اطاق عمل اومدن بیرونو یه جورایی منم دیگه با حجاب شده بودم یه جورایی دیگه میخواستم که با حجاب بشم . حضرت رقیه پدرمو بهم برگردوند آرامش روحی خودمو بهم برگردوند . دیگه با اعتقاد منی که قبلنا فکر میکردم حجاب یه چیز بیخودیه الان به معنی واقعیه حجاب پی بردم و با اعتقاد و ایمان کامل قبولش کردم ولی به نظر خودم من بهتر میتونم این فرق بین جسم و انسان یا کسی که حجاب داشته یا شل حجابه چون من هر دو تاشو تجربه کردم من هم حجاب داشتم هم شل حجاب بودم به نظر من اونایی که حجاب دارند بیشتر به عقل و شعورشون نگاه میکنن چون جسمشون در معرض دید نیست ولی اونایی که شل حجابن بیشتر جسمشونه که در معرض دیده به عقل و شعورشون کسی کاری نداره یعنی اصلاً نگاه نمیکنن که عقل و شعورشون تا چه حده بیشتر به جسمش نگاه میکنن خب خدا هم به زن یه لطافتی داده ظرافتی داده که اگه زن از این لطافت و ظرافت خودش به خوبی استفاده کنه به نظر من به خونوادش خودش آرامش خاصی میده ولی همینو لطافت خودشو به جای خودش خوب استفاده نکنه یه جورایی آرامش جامعه رو از به هم میزنه جامعه ای که همین چیزا باعث میشه که به زنی که شل حجابه به شکل یه جسم نگاه کنه . پایان


تمام حقوق مادی و معنوی برای وب سایت فراصیل محفوظ است. استفاده از مطالب وب سایت ،فقط در صورت ذکر منبع مجاز می باشد.
© All rights reserved farasil.com 2015-2018.