با ما تماس بگیرید
شبکه های اجتماعی
براي جستجو، عبارت مورد نظر خود را وارد کنيد
به وب سایت فراصیل خوش آمدید...!!! امروز : پنج شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷

محل تبلیغات شما



کلمات کلیدی
آرایش,آرایش غلیظ,آقای هاشم تفکری,آیه حجاب,از لاک جیغ تا خدا,اسلام و حجاب,اشک ندامت دختران,اعتقاد جوانان,اعتقادات مذهبی,با حجاب شدن خانم فرح روز,برنامه از لاک جیغ تا خدا,برنامه لاک جیغ,پسران متحول شده,تبلیغ بی حجابی,تبلیغ حجاب,تحول انسان,تحول جوانان,تحول خانم ثمین صفالو,تحول خانم زهره فرح روز,تحول سیده ربابه جلال پور,تحول و تغییر خانم,تغییر رفتار انسان,تهاجم فرهنگی,جوانان از خطابرگشته,چادر یا مانتو,چادری شدن دختر بی حجاب,چرابی حجابی,چراحجاب,حجاب اسلامی,حجاب برتر,حجاب حضرت زهرا,حجاب حضرت زینب,حجاب فاطمی,داستان تحول جوانان,دختران با حجاب شده,دختران و زنان بی حجاب,زنان با حجاب شده,شبکه های اجتماعی مذهبی,شبکه های اینترنتی مخرب,شهید و حجاب,غیرت دینی,فساد غرب,قرآن کتاب هدایت,قرآن و حجاب,قسمت جدید لاک جیغ,کارگردان هاشم تفکری بافقی,کربلا و تحول,گرایش به بی حجابی,گرایش به حجاب,لاک ناخن,ماهواره و تبلیغ بی بند و باری,ماهواره و تبلیغ بی حجابی,مردان متحول شده,مشهد و تحول,همه قسمتهای برنامه لاک جیغ,
« فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.»

 

ضمانت باز گشت وجه

ارسال پیام در تلگرام

جلسات حاج منصور – از لاک جیغ تا خدا

۰

جلسات حاج منصور – از لاک جیغ تا خدا

lake jigh 1

سوال : خب داستانتون رو برای ما تعریف می کنید ؟

داستان من حقیقتاً شروعش از لاک جیغی هستش که انتهاش هدیه ای هستش که خدا به من  میده این وسط یه اتفاقی می افته و اینه که من تو این مسیری که حالا طی کردم که به این هدیه رسیدم جایی که به قول معروف دستم رو وقتی که حالا یه نامحرمی توی مثلاً دستشو دراز می کرد که با من دست بده رو دیگه به یه جایی رسیدم که این اتفاق نباید بیافته .انگار که دستمونو از دست نامحرم کشیدیم بیرون خدا دستشو دراز کرد و اون هدیه رو تو دست من قرار داد . ماها به قول معروف بچه های جنگیم سال ۶۸ بود که پدرم دقیقاً یک شب بعد از رحلت امام به رحمت خدا رفتند  . مامانم خانم جوونی بود  سه چهار تا بچه ی قد و نیم قد داشت دیگه مشکلاته به عنوان یک خانواده که مردی سایه ش از سر خانواده کم شده و ما این مشکلی داشتیم این بود که هیچ مردی تو زندگیمون نبود . نه پدر بزرگی داشتیم نه عمویی داشتیم . عمو داشتیم البته من رفت و آمدم با خانواده ی پدری مون به این نحو بود که اصلاً بعد از فوت پدرم حقیقتاً اول کمرنگ شد و متاسفانه بعد از مدتی کاملاً قطع شد من عموم قل پدرم بودند در واقع . دایی نداشتیم پدر بزرگ نداشتیم برادرم خب بود دبستانی بود یه به قول معروف زندگیمون یه خورده از هم گسستگی ایجاد شد تو زندگی و بلاخره یه تنش خیلی شدیدی بود . ماها هم خب خواهرم مثلاً دوم دبیرستان بود من خودم اول راهنمایی بودم به همین ترتیب . دوران نوجوانی و سرکشی و به این نحو بود حقیقتاً من تو اون دوران خب میگم چون مادرم بنده ی خدا درگیر مسائل زندگی بود اینجوری بزرگ شده بودیم  پدرم تا بود ما رو قضیه ی نمازمون خیلی تاکید داشت . ولی رو قضیه ی حجابمون نه . یعنی ما اصلاً تو قضیه ی حجاب یعنی تو رفت و آمدامون حتی با اقوام اینجوری بود که خیلی راحت دست به هم میدادن و خیلی کار به حجابمون نداشتند . پدرم سر نماز اما خیلی حساس بودند . بعد از این قضایا و مثلاً پدرم که فوت کردند سال بعدش خواهرم تو سن کم ازدواج کرد ند ماها دیگه وارد دبیرستان شدیم . وارد دبیرستان که شدیم من یادمه خب یه آدمه افسرده ای بودم . یعنی دیدم نسبت به دنیای اطرافم یه دید خاکستری بود . خیلی می نوشتم خیلی می نوشتم . حالا یه موقع هایی دست نوشته هامو نگاه می کنم می بینم که خیلی خاکستریه خیلی نگاهم حالا با توجه به مسائلی که تو زندگی شخصیمون بود کم کم توی دبیرستان من یادمه با یه به قول معروف توی منطقه توی استان هر موقع مسابقات داستان نویسی بود مقاله نویسی بود شرکت می کردم همیشه مقام می اوردم . سال دوم دبیرستان من یادمه توی مسابقات داستان نویسی استان تهران شرکت کرده بودم نفر دوم شده بودم . بعد اونجا دعوت شدیم به یه همایشی که آقای رحماندوست بودند . همایش بود و از اون طریق ما با یه خانمی آشنا شدیم که معلم امور تربیتی بودند ایشون دیگه رابطه برقرار کردیم کلاسای پایگاه تابستونی گذاشتن و ما باهاشون مراوده داشتیم خیلی اتفاقی ایشون سال بعدش اومدند تو دبیرستان ما به عنوان معلم امور تربیتی . خب خیلی تاثیر گذاشتند یعنی ما الان چند تا از دوستانمون که هستیم صحبتش که میشه واقعاً نقش ایشون توی زندگی ماها خیلی موثر بود یعنی من به قول معروف راه و روشی رو که به ما توصیه کردند من یادمه تو همون سال دوم دبیرستان می گفتند بچه ها دیپلم که گرفتین برین حوزه ما حوزه نمی دونستیم واقعاً  چیه واقعاً شاید این اولین بار بود به گوشمون رسیده بود .

سوال : اینو معلم تربیتی می گفتند ؟

اینو معلم تربیتیمون گفتند . گفتند برید حوزه  اگه دانشگاه نمیخواهید برید . برید حوزه  ما تو اون گیر و دار که بودیم میگم حالا من البته همیشه از خدا میخواستم که منو تو مسیر خوبی قرار بده خودم خیلی دعا می کردم  .خیلی دعا می کردم همیشه از خدا میخواستم تو یه مسیری قرار بگیرم از اینی که هستم خیلی بهتر بشم . میگم حجاب مجاب خیلی نداشتیم ماها ولی خب خودم با خدا خیلی خلوت میکردم خیلی دعا می کردم .

سوال : نمازتونو میخوندین

بله نمازمونو که بله ولی خب می گم آروم آروم البته میگم از خدا میخواستم که به قول معروف میگن خدا میفرمایند شما یه قدم بردار من ده قدم سمت تو میام واقعاً من اینو به عینه تو زندگیم دیدم واقعاً میگم چون یه مطلب نبود که تو زندگی من تلنگر بود برام . سال دوم دبیرستان ماها آروم آروم رفتیم مسجد . می رفتیم مسجد من یادمه یکی از دوستانم می گفت این بنده ی خدا خیلی به من احترام میزاشت و از من بزرگتر بود . ولی یه دفعه به من گفتش میای بریم مجلس حاج منصور یه جایی هست یه هیئتی هستش کل سی شب ماه رمضون اینا تا صبح احیا دارند . گفتم وا مگه میشه مثلاً یه همچه چیزی باشه بعد دیگه هی فکر میکردم میخواد منو بدزده . واقعاً در این حد . گفتم مگه میشه مثلاً یه جایی باشه که تا صبح هر شب مثلاً مراسم باشه اینا . خلاصه ما یه شب قسمت شد که با این بنده ی خدا رفتیم هیئت اون شبی که رفتیم فکر می کنم شب هفتم ماه رمضون بودش یا شیشم شب حضرت علی اصغر بود با بچه ها رفتیم . رفتیم داخل مسجد ارک بالای همون بالکن دقیقاً بالای سر مداحا نشستیم . و واقعاً من احساس می کنم که اولین تلنگر اونجا بودش . خیلی یعنی واقعاً یه چیزی بود که غیر قابل وصفه برام . حالا نظر خود آقا بود نمیدونم یه چیز خیلی خاصی یادمه من یه هفته صدام در نمیومد . اصلاً حال و روزم متحول اصلاً یه حس خیلی خوبی بود .

سوال : اونجا که رفتید چه اتفاقی افتاد ؟

ببین دیگه نمیدونم نه اینکه ماها نرفته بودیم خیلی ندیده بودیم  اصلاً اولاً که این همه جمعیت مثلاً این موقع شب ندیده بودیم برام خیلی عجیب بود بعد خود اون فضا . روضه روضش خیلی اون روضه ی حضرت علی اصغر که خونده شد خیلی من حالم یعنی واقعاً منقلب شدم . خیلی عجیب بود برام ماها خب از قبلش یه مقدار مسجد میرفتیم . ولی از این بچه شیطونای مسجد بودیم که میرفتیم ته مسجد میشستیم به قول معروف شیطنت می کردیم . هی باهم بگیم بخندیم . اینجوری بودیم ولی واقعاً مجلس اینجوری برام خیلی سنگین بود خیلی . دیگه بعد از اون دوستم هی می گفت گهگاهی مامانمو راضی میکردم از صبح کارامو میکردم مامانم به قول معروف رضایت بده که بریم . چون مامانم یادمه گهگاهی مسجدم که میخواستم برم با اینکه مسجد سر کو چمون بود خیلی اجازه نمی داد . می گفت باشه دختری شما دلیل نداره با اینکه سرکوچمون بودا میگفت شبه صلاح نیستش . حالا من بازم شب برم مسجد از صبح کاراموبکنم قربون صدقه ی مامانم برم که مامانم اجازه بده . دیگه اون حاج منصور و باید دوز قبلش باید ما مقدمه چینی میکردیم مامان  مثلاً چند نفریم باهم می ریم با هم میایم دیگه مثلاً اجازه می داد . دیگه این شروع به قول معروف اون نگرش من بود حالا به قول معروف یه موقع به بچه هامیگم ببینید من دو طرف رو هم این طرفی بودم هم اونطرفی آدمی بودم که نمیدونم ولی آدمی بودم که مثلاً ترانه گوش می کردم خیلی آهنگای خاکستری نمیدونم سال سیاه دو هزار یعنی از اینایی بودم که به قول معروف شب میخواستم بخوابم باید حتماً گوش می کردم صبحم بلند میشدم با همون بودم . اصلاً یه ذهنیت خیلی خاکستری نسبت به همه چیز میگم چون دست نوشته هامم هست مشخصه . بعد آروم آروم که به این سمت رفتیم احساس کردم  این ور یه خبرایی هست . یه آرامش خاصی اینطرف هست . تا اینکه حالا میگم توی مسجد و هیئت و این معلم تربیتی مون موثر بود .خیلی موثر بود . دیگه چون من به سالای آخر دبیرستان نزدیک می شدم . همیشه از خدا می خواستم داشتم من سال دوم دبیرستان یه وقت خواستگار که می اومد من می گفتم خدایا من چیزی نمی خوام یه شوهر مومن می خوام دوست دارم یه آدمی باشه که مومن باشه دست منو بگیره باعث صعود من بشه من ضعیف بودم ولی می خواستم بیافتم تو این مسیر

سوال : تا اینجا یی که شما اومدید حجابتون درست نشده بود ؟

بی حجاب نبودم یا خیلی بد حجاب نبودم ولی خب توی خونواده اینجوری بودیم که خیلی سختگیر نبودند یعنی بعد از فوت پدرم مامانم خیلی به ما سخت نمی گرفت . مثلاً حالا یادمه یه دفعه پس عمه ام اومد . اومد دست بده مثل همیشه بعد من دیگه دست ندادم . گفت وای حالا چه خبره ؟ گفتم نه دیگه من بزرگ شدم . ……………


تمام حقوق مادی و معنوی برای وب سایت فراصیل محفوظ است. استفاده از مطالب وب سایت ،فقط در صورت ذکر منبع مجاز می باشد.
© All rights reserved farasil.com 2015-2018.

Amargir.net