با ما تماس بگیرید
شبکه های اجتماعی
براي جستجو، عبارت مورد نظر خود را وارد کنيد
به وب سایت فراصیل خوش آمدید...!!! امروز : شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷

محل تبلیغات شما



کلمات کلیدی
آرایش,آرایش غلیظ,آقای هاشم تفکری,آیه حجاب,از لاک جیغ تا خدا,اسلام و حجاب,اشک ندامت دختران,اعتقاد جوانان,اعتقادات مذهبی,با حجاب شدن خانم فرح روز,برنامه از لاک جیغ تا خدا,برنامه لاک جیغ,پسران متحول شده,تبلیغ بی حجابی,تبلیغ حجاب,تحول انسان,تحول جوانان,تحول خانم ثمین صفالو,تحول خانم زهره فرح روز,تحول سیده ربابه جلال پور,تحول و تغییر خانم,تغییر رفتار انسان,تهاجم فرهنگی,جوانان از خطابرگشته,چادر یا مانتو,چادری شدن دختر بی حجاب,چرابی حجابی,چراحجاب,حجاب اسلامی,حجاب برتر,حجاب حضرت زهرا,حجاب حضرت زینب,حجاب فاطمی,داستان تحول جوانان,دختران با حجاب شده,دختران و زنان بی حجاب,زنان با حجاب شده,شبکه های اجتماعی مذهبی,شبکه های اینترنتی مخرب,شهید و حجاب,غیرت دینی,فساد غرب,قرآن کتاب هدایت,قرآن و حجاب,قسمت جدید لاک جیغ,کارگردان هاشم تفکری بافقی,کربلا و تحول,گرایش به بی حجابی,گرایش به حجاب,لاک ناخن,ماهواره و تبلیغ بی بند و باری,ماهواره و تبلیغ بی حجابی,مردان متحول شده,مشهد و تحول,همه قسمتهای برنامه لاک جیغ,
« فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.»

 

ضمانت باز گشت وجه

ارسال پیام در تلگرام

قضیه تحول خانم عین جو – از لاک جیغ تا خدا

۰

قضیه تحول خانم عین جو – از لاک جیغ تا خدا

از لاک جیغ تا خدا

الهه سادات عین جو هستم

۳۲ سالمه ۱۳ ساله که ازدواج کردم .

گذشته ی من ..من تو سن یازده سالگی پدرم رو از دست دادم و با خانواده م  مامانم سر پرستی ما رو داشت …

من مثل تقریباً همه ی جوونا در سن چهارده پونزده سالگی که بودم من پدرم  کلاًخیلی آدم راحتی بود . یعنی همیشه اصلاً من یاد ندارم که گفته باشه حجابتو رعایت کن . روزه می خواستم بگیرم اجازه نمی داد  می گفت چشات ضعیف می شه . نمی خواد روزه بگیری … با اینکه من بچه بودم خیلی دوست داشتم روزه بگیرم . خیلی آزاد می گشتم خیلی با اینکه مامانم اصلاً فشار رو من نداشت چون نسبتاً خونواده ی مادری م خیلی خانواده ی آزادی بودیم . منم همیشه همونجوری بودم . برادرامم از من کوچیکتر بودند من تو خونه بودم اصلاً مشکلی نداشتم .

 ارتباط با خدا رو خیلی دوست داشتم .

دعا زیاد می خوندم در واقع که من توی خانواده ی خیلی راحتی بزرگ شدم ولی توی فطرتم اون خدا شناسی و ارتباط با دین رو داشتم .

من تقریباً تو سن چهارده پونزده سالگی که بودم میگم چون پدرمو از دست دادم همیشه جایی که می شنیدم اگر فرزند نیکویی باشی پدرت مادرت از اون عذاب دورند  این خیلی منو هل می داد و من دوست داشتم کاری کنم که توی اون دنیا حد اقل پدر من به خاطر من عذاب نکشه به خاطر همین خیلی مثلاً به خدا نزدیک می شدم دعا می خوندم . نماز می خوندم خیلی می خواستم بچه ی خوبی برای پدر مادرم باشم .

نماز می خوندم دعا می خوندم ولی پوششم هنوز همون پوشش قدیمی بود .

تا اینکه من با یه موسسه ای آشنا شدم . از اونجا ما به جشن نیمه ی شعبان دعوت شدیم  جشن ولادت حضرت صاحب الزمان (ع)

توی اون جشن به ما پیشنهاد دادند هر کس کهمی خواد توی کلاس خدا شناسی شرکت کنه اسمشو بنویسه . من یه دوست صمیمی داشتم با همدیگه تصمیم گرفتیم اسممنو نوشتیم توی اون لیست دقیقاً من و دوستم نفر اول و دوم توی اون لیست بودیم .

بعد از یک ماه که گذشت با ما تماس گرفتند که شما جمعه ها ساعت هشت و نیم توی اون موسسه باشید که میخوان واستون کلاس بزارند که حول و حوش یک سال بود من تو این کلاسا شرکت می کردم .

می رفتم توی اون موسسسه با چادر می رفتم . ولی وقتی می اومدم بیرون چادرم رو بر میداشتم . بیرون هم مهمونی هم هر کجا می رفتم همون آدم قدیمی بودم تا اینکه گذشت مارو مشهد دعوتکردند . یعنی مهمان امام رضا (ع) شدیم وقتی که من اونجا رفتم یه سری آدم های خیلی محجبه بودند . اون موقع اونا حول و حوش بیست سالشون بود . خیلی جوون بودند ولی از ما بزرگتر بودند . من اصلاً آدمی رو می دیدم که محجبه است و پشت یه ماشین نشسته یه خانمی می گفتم این چرا باید پشت ماشین بشینه من باید پشت این ماشین بشینم یعنی اصلاً می گفتم اینا چیزی ندارند حقی ندارند .

 

تا اینکه وقتی تو مشهد بودیم . اینا آدمای نسبتاً متشخص بودند و نسبتاً آدمای پولداری بودند . وقتی که من پنج روزی با اینا همسفر بودم و دیدم چقدر اینا آرامش دارند . چقدر آرومند . چقدر متین هستند و حجاب دارند . خیلی اصلاً یه چیز رویایی بود اون مشهد برای من .

خیلی آدمای راحتی بودند و اونا خیلی روی من تاثیر گذاشتند . که من وقتی برگشتم تهران تصمیم گرفتم که چادری شم . خیلی آدمای آرومی بودند . خوشحال بودند . شاید خیلی پولدار نبودند که بگم خیلی پولدار بودند نه ولی خیلی آروم بودند .

توی سنی بودم توی سن بلوغ بودم دیگه بخوای اینجوری حساب کنی چهارده پونزده سال ..یه تفکراتی واسه خودم داشتم یه آرزوهای دیگه ای برای خودم داشتم نه آرامش نداشتم . خوشحال بودم ولی آرامشی که اونا داشتنو نداشتم . نمی تونم تعریف کنم . یه حس خیلی خوبی بود که من نداشتم و من دوست داشتم اون حسه رو داشته باشم .

من قبل از اینکه برم مشهد با همسرم یه آشنایی داشتیم و قصد ازدواج داشتیم من وقتی که تو مشهد متحول شدم و برگشتم اولین تصمیمی که گرفتم و خیلی برای من سخت بود . چون به همسرم علاقمند بودم این بود که به همسرم بگم شما نامحرمید و من نمی تونم با شما ارتباط برقرار کنم . و همسرم اصلاً اینو قبول نمی کرد . ولی قبل از اینکه برم مشهد خیلی همسرم علاقه داشتند که من چادر سرم کنم ولی من اصلاً زیر بار نمی رفتم . یعنی شاید یکی از نسبتاً شرطهای ازدواج شرط نبود ولی دوست داشتند که من چادری باشم . و من قبول نمی کردم .

وقتی من از مشهد برگشتم ایشون اصرار کردند که من با خانوادم برای خواستگاری می یام ولی من اصلاً فکر می کردم این رابطه چون از اولش شاید اشکال داشته من نمیتونم ادامه بدم .و هر کاری که همسرم کرد منو نتونست راضی کنه …که بعد از حدود هشت ماه تا ده ماه ایشون با خانوادشون تشریف اوردند منزل ما و ما ازدواج کردیم .

بعد که ازدواج کردیم . خانواده ی  همسر من خانواده ی نسبتاً مذهبی هستند . ولی من باز افتادم توی جوی که هم آدمای چادری بود ولی همه سن بالا داشتند . و چادری های معمولی بودند . و یه سری جوونا بودند که خیلی امروزی بودند . توی دوران خودمون و من دچار دوگانگی شده بودم .

بیرون من حول و حوش نه سال ده سال بیرون دقیقاً چادر سرم بود و حجابمو داشتم . ولی توی خونه با روبرو شدن با نامحرم می شدم همون الهه گذشته . یعنی توی خونه جلوی نامحرم حجابم خیلی ایراد داشت . لباس آستین کوتاه می پوشیدم . مهمونی می رفتم عروسی می رفتم مجالس مختلط می رفتم . ولی بیرون چادر سرم بود . چون یه جورایی به اون چادر اخت داشتم نمی تونستم کنارش بزارم .

پس من دو تا تحول داشتم یکی همون تحولم که از مشهد برگشتم .  و تحول دوم من زمانی بود که من متوجه این شدم که حجاب بیرونی من کافی نیست و من حجاب داخل منزلم جلوی نامحرمایی که با من قوم و خویش بودند خیلی متفاوت بود  به خاطر همین من دقیقاً تو اوج بی حجابیم که بودم از یه مسافرت شمال که برگشتم یکی از هم مسافرتی های من منو در تهران دید و زمانی که منو دید اصلاً باورش نمی شد می گفت تو اینجا همچین حجابی داری و توی شمال دقیقاً صد درجه تفاوت . اصلاً خیلی متفاوت بود . اونجا خیلی به من تلنگر خورد .

بعد تصمیم گرفتم که دینمو بشناسم . دوست نداشتم آدمی باشم که فقط بره نماز بخونه روزه بگیره بره جلسه . چون سنم اینو قبول نمی کرد و انقدر توی دوران ما شبهات وجود داره و دوست نداشتم به من بگن چرا چادری شدی و من بشینم طرفو نگاه کنم . چرا نماز میخونی ؟؟ چرا نماز می خونی همینجوری نگاش کنم . چرا روزه میگیری همینجوری نگاش کنم .

و مثلاً بگه خب دیگه حالا دینی داره دیگه پدر مادرش مسلمون بودند خودشم مسلمونه …اصلاً اینو دوست نداشتم .دوست داشتم همه بدونن من با عقل و فهم و شعور خودم دینم رو انتخاب کردم . دین من همینجوری بدست من نیومده ..من به خاطر اینکه به جایی برسم توی دینم خیلی تلاش کردم . خیلی سختیا کشیدم . به جایی رسیدم من ماهواره داشتم بعد از ازدواجم من جزء اولین خانواده هایی بودیم که تو خونمون ماهواره داشت . و وقتی من  پدر شوهرم میومد خونمون ما حتی نمی تونستیم تبلیغات ماهواره رو ..خجالت می کشیدیم ولی الان قبحش ریخته ..کنار هم میشینن سریال نگاه می کنن محرم و نامحرم و برای هم تعریف هم می کنند  ..اینجا چی گذشت اونجا چی گذشت .

و من اصلاً نمی تونم دیگه این شرایطو تحمل کنم

با اینکه خودم نزدیک هشت سال ماهواره داشتم یه شب با همسرم تصمیم گرفتیم ..همسرمم توی این راستایی که من کلاس می رفتم ایشونم می رفتند کلاس مداحی با هم تصمیم گرفتیم با اینکه سریال نگاه میکردم و فوق العاده به اون سریال علاقمند بودم و آخرای سریال بود تصمیم گرفتیم ماهواره رو جمع کنیم . شوهرم گفت فردا . گفتم همین الان پاشو فیشاشو در آر بزار زیر مبل . گفت حالا فردا عیب نداره . گفتم  می دونم شیطون نمی ذاره فردا من اینو جمع کنم . چون می شینم تکرارشو می بینم و دوباره وسوسه می شم و ادامه می دم .

همون لحظه با همسرم فیشاشو در اوردیم گذاشتیم زیر مبل . من خیلی آدم تلویزیونی هستم . یک هفته تا دستگاه دیجیتال بخرم تلویزیون نداشتیم و من فوق العاده تحت فشار بودم چون عادت داشتم و باید یه چیزی می دیدم و این نبود .  منو اذیت می کرد . ماهواره رو که گذاشتیم کنار خداوند امام زمان خیلی به زندگی ما عنایت داشتند . من و همسرم با هم رفتیم جلو اون به من میگفت این کارو بکنیم می گفتم بکنیم من می گفتم اینجا نریم میگفت نریم . یعنی رشدمون خدا رو شکر اگه بشه اسمشو رشد گذاشت تغییرمون با هم بود . تا اینجا که تصمیم گرفتیم دیگه موسیقی هم گوش ندیم . گفتم آدم با حجاب ..یه زن و مرد ..حجاب فقط مال زن نیستش که من با حجاب شده بودم . همسرم هنوز تی شرت می پوشید . وقتی بیرون می رفتیم می دیدم به هم نمی خوریم و ایشونم همون کلاس مداحی شو داشت ادامه می داد . زیر بنای ایشونم داشت صفت می شد .

خانوما احساسی ترند زودتر زیر بناشون میاد بالا . آقایون چون منطقی هستند یه مقدار طول می کشه . و الان ماشا الله به جایی رسیدن که از من زده بالا . و تصمیم گرفتیم که دیدیم که با حجاب نمی شه رفت تو مجالس مختلط با حجاب نمی شه بری تو مجالسی که همش توش بزن برقصه . من اون وسط با حجاب بشینم چی بگم ؟ شاءن این حجاب من که مال مادرم حضرت زهراست میاد پایین .اینو دوست نداشتم نه به خاطر شخصیت خودم .

تصمیم گرفتیم عروسی و مهمونی های مختلط هم نریم و الان نزدیک پنج ساله ما عروسی نمی ریم فقط برای صرف شام می ریم . کادومونم می بریم مهمونی های مختلطم شرکت نمی کنیم .

هنوزشم توی مهجوریتیم نمی تونم خب ..آدمایی که اونجوری اند خوشحالند . اونا از وضعیت خودشون راضی اند دیگه. خوشحالند که مراسم قاطی دارند خوشحالند که بی حجابند … خوشحالند که امروزی فکر می کنند و خودشونم خوب می بنند که دارند کار درست انجام می دند از نظر خودشون .

و من از نظر خودم و دینم می دونم که دارم کار درست انجام می دم . نه من میتونم اونا رو تحمل کنم . من الان  آدم بی حجاب توی خیابون می بینم باور کنید بعضی روزا شاید بشینم گریه کنم یا تو ماشین با همسرم دارم عبور می کنم واقعاً گریه می کنم چون یاد خودم می افتم . من الان می فهمم که اون موقع با خودم با روح خودم چکار کردم .

اینو شاید خیلیا نفهمنن که الان دارن با روح خودشون …همه چیز که جسم نیستش . شاید خیلی ها فکر کنند ما خیلی آرمانی فکر می کنیم . شاید همه ی ما با احساس تصمیم بگیریم چادری بشیم . ولی به نظر من ادامه ی این راه با احساسات نیست .

پایان


تمام حقوق مادی و معنوی برای وب سایت فراصیل محفوظ است. استفاده از مطالب وب سایت ،فقط در صورت ذکر منبع مجاز می باشد.
© All rights reserved farasil.com 2015-2018.

Amargir.net